چرا افسردگی در سالمندان «پنهان» میماند؟
خیلی از سالمندان به جای گفتن «غمگینم»، میگویند:
«بیحوصلهام»، «حوصله کسی رو ندارم»، «بدنم داغونه»، «همه اعصابم رو خورد میکنن».
از طرف دیگر خانواده هم گاهی این نشانهها را به حساب «اخلاق» یا «سن» میگذارد.
۱) تحریکپذیری و زود از کوره در رفتن
ممکن است افسردگی به شکل عصبانیت بروز کند، نه گریه.
۲) شکایتهای جسمیِ تکراری و مبهم
مثل دردهای پراکنده، نفخ، سنگینی، ضعف، که آزمایشها چیز مهمی نشان نمیدهد. این میتواند زبان بدن برای «فشار روانی» باشد.
۳) کنارهگیری اجتماعی
کمکم مهمانی نرفتن، جواب ندادن تلفن، یا کمحرف شدن. خانواده گاهی میگوید: «دیگه اجتماعی نیست»؛ اما این میتواند بیانگیزگی افسردگی باشد.
۴) بیمیلی به کارهای لذتبخش
چیزی که قبلاً دوست داشت (تلویزیون، باغچه، دیدار نوهها) دیگر جذاب نیست.
۵) بدخلقی صبحگاهی یا افت انرژی در صبح
در افسردگی، برخی افراد صبحها بدترند و عصر کمی بهتر میشوند.
۶) تغییر خواب
بیخوابی، بیدار شدنهای مکرر، یا خیلی زود بیدار شدن
یا برعکس: خواب زیاد و چرتهای طولانی
۷) تغییر اشتها و وزن
کماشتهایی یا پرخوری عصبی. در سالمندان کاهش وزن میتواند علامت مهمی باشد.
۸) بیتوجهی به ظاهر و بهداشت شخصی
نه از سر لجبازی؛ از سر «کم شدن انرژی روانی».
۹) بدبینی و گلایهمندیِ دائمی
جملههایی مثل: «هیچکس منو نمیفهمه»، «همه نامردن»، «دنیا ارزش نداره». گاهی پشت این نگاه، احساس تنهایی و بیارزشی است.
۱۰) کندی فکر، تمرکز پایین، یا فراموشیِ شبیه دمانس
افسردگی میتواند شبیه افت شناختی دیده شود. گاهی به آن شبهدمانس افسردگی میگویند (به زبان ساده: تمرکز و حافظه بهخاطر خلق پایین افت میکند).
فرق افسردگی با «غم طبیعی» چیست؟
غم طبیعی معمولاً موجی است و با حمایت و گذر زمان سبکتر میشود.
افسردگی معمولاً:
بیش از دو هفته ادامه دارد،
عملکرد روزانه را مختل میکند،
با بیلذتی و ناامیدی همراه است.
با سالمند چطور حرف بزنیم که دفاعی نشود؟
به جای «چرا اینقدر بداخلاقی؟» بگویید:
«این روزها خیلی تحت فشاری؟»
«کمتر از قبل به چیزها علاقه داری… دوست داری با هم کمک بگیریم؟»
«خوابت/اشتهات چطور شده؟»
چه زمانی مراجعه فوری لازم است؟
اگر هر کدام از موارد زیر وجود دارد:
صحبت از «مرگ»، «کاش نبودم»، «زندگی ارزش نداره»
بیاشتهایی شدید، کمآبی، یا افت وزن قابل توجه
گوشهگیری کامل، بیخوابی شدید
توهم/هذیان، یا بیقراری شدید

نظر شما